کمپ مجازی 707 |  نمایشگاه آثار مرتضی حاجیانی

1- شهید

◊  لب خط آتش، هنوز اسیرانِ دیشبی را عقب نبرده بودند، سنگر شیمیایی ها هم هنوز تخلیه نشده بود، نیمه شب صدای خس خس سینه اش از خواب بی خوابش کرده بود ولی از نماز نه… سجاده، همان چفیه اش را قرض داده بود ولی سربندش را نه… و وقتی آرام اللهم فک کل اسیر می گفت قطره اشکش را می دید که روی “یازهـــــــرا” داشت تبرک می کرد خونِ شهیدِ فردا را…

دسته :  داستانک

دیدگاه ها

  • ارسال شده در 29 ژانویه ’14 11:36

    نیازی

    انگار یه فیلم سینمایی رو تعریف کردی کلی وقتمو گرفت که بازش کنم ببینم چی به چیه ها جالب بود کمپ مجازی: مطمئنم آخرش هم نفهمیدی :)

16 − 3 =