کمپ مجازی 707 |  نمایشگاه آثار مرتضی حاجیانی

2- جانباز شیمیایی

◊  نیمه شب صدای سرفه اذیتش می کرد، گفت؛ « بابا!» ، پدر هم کپسول اکسیژن را برداشت و به اتاق رفت… . دیگر صدایی اذیتش نمی کرد، حتی فردا شب هم اذیت نشد… حتی شبهای دیگر هم! دیگر هر چه می گفت بابا کسی نبود که اشک چشمش را پاک کند…

دسته :  داستانک

دیدگاه ها

  • ارسال شده در 20 اکتبر ’13 06:17

    ایمان میرزایی

    قربان دلت :(( کمپ مجازی: قشر مظلوم جامعه ی ما و آخرین صحنه ها از جنگ تحمیلی...
  • ارسال شده در 22 اکتبر ’13 20:28

    Prc77

    دیوانه شدم با این متن .... کمپ مجازی: دلمون برات تنگ شده...
    • ارسال شده در 23 اکتبر ’13 23:01

      Prc77

      از اینکه دیدمت خوشحال شدم ولی اخر مراسم هر کجا رو گشتم نبودی از بچه ها پرسیدم گفتن رفته... کمپ مجازی: همچنین. آره ساعت 9 یه کار واجب داشتم که مجبور شدم برم... شرمنده.
  • ارسال شده در 22 اکتبر ’13 22:31

    هاجر

    درک میکنم.داغ دلمو تازه کرد.دلم براش لک زده.

1 × 2 =