کمپ مجازی 707 |  نمایشگاه آثار مرتضی حاجیانی

3- حجاب

◊ وضعش از همه بدتر بود،  دکتر گفته بود « بیاریدش اتاق عمل» ولی از شلوغی جایی برای راه رفتن نبود! چادرم هم واقعا کلافه ام کرده بود، خواستم برش دارم که دیدم با دست خونی اش گوشه ی چادرم رو به سختی گرفت و تیکه تیکه گفت: « من… دارم می رم که… تو چادرت رو… بر… ندار..ی.. » ، وقتی شهید شد هنوز چادرم تو دستش بود!

دسته :  داستانک

دیدگاه ها

  • ارسال شده در 14 مارس ’14 12:49

    کعبه عشق

    نوروز می رسد ولی نونیست روزما ما دلشگستگان مادر پهلو شکسته ایم سلام برکمپ، خسته نباشید و احسنت به این انتخابتون انشاالله در این مجاهدت فرهنگی چون شهدایی که در راه حضرت فاطمه زهراسلام الله قدم نهادند لیاقت شهادت داشته باشیم با طرح فاطمیه به روز هستیم

2 + هفده =